خفته خمار و مهری نگار
افزوده شده به کوشش: نسرین واعظ
شهر یا استان یا منطقه: استان فارس
منبع یا راوی: گردآورنده: ابوالقاسم فقیری
کتاب مرجع: قصههای مردم فارس - ص 108
صفحه: 351 - 353
موجود افسانهای: خفتهخمار
نام قهرمان: مهرینگار
جنسیت قهرمان/قهرمانان: انسان
نام ضد قهرمان: مادر خفتهخمار
تاجری سه دختر داشت که کوچکترین دخترش، مهری نگار، مرواری خواست. تاجر مرواری را در باغی یافت، اما صاحب باغ شرط کرد که دخترش را به عقد او درآورد. پس از فاش شدن راز شوهرش، خفته خمار، که یک جن بود، همسرش را ترک کرد. مهری نگار به دنبال او رفت و او را یافت. آنها با کمک یکدیگر از دست خانواده خفته خمار فرار کردند و به خوشی زندگی کردند.
تاجری بود، سه دختر داشت. روزی تاجر میخواست به سفر برود. دخترها هر کدام چیزی خواستند. دختر کوچک که اسمش مهری نگار بود از پدرش مرواری خوشه دورش دو گوشه خواست. تاجر به سفر رفت. کارهایش را انجام داد ولی هر چه گشت چیزی را که مهری نگار خواسته بود نیافت. تا اینکه گذارش به باغی افتاد، توی باغ درختی دید که پر از مرواری خوشه دورش دو گوشه بود. از صاحب باغ یک شاخه از مرواریدها را خواست. صاحب باغ گفت: به شرط آنکه دخترت را به عقد من درآوری. تاجر قبول کرد و همانجا کاغذ آوردند و مهری نگار را به عقد صاحب باغ، خفته خمار در آوردند. خفته خمار گفت: چند روز دیگر چند مار به دنبال دخترت میآیند. چند روز بعد مارها به سراغ تاجر رفتند و دخترش را بردند. مجلس عروسی برپا کردند. موقع خوردن شام مهری نگار دید کسی کنار او نیست اما خوراکها خورده میشود. ترسید. مارها که وضع را اینطور دیدند، گفتند: خفته خمار بیرون بیا مهری نگار میترسد. یک مرتبه مهری نگار در کنارش، جوانی دید مثل پنجه آفتاب، یکدل نه صد دل عاشقش شد. خفته خمار به او گفت: اگر کسی پرسید شوهرت جن است یا آدمی زاد، بگو آدمیزاد است.بعد از یک هفته مادر و خاله مهری نگار برای دیدن او آمدند. از او پرسیدند: شوهرت جن است یا آدمیزاد ! مهری نگار گفت: آدمیزاد. بعد از هفتهای عمه مهری نگار به دیدنش آمد و همان سوال را پرسید و همان جواب را شنید. یکمرتبه عمه، چاقویی از جیب در آورد و مهری نگار را تهدید کرد که راستش را بگوید. مهری نگار ترسید و حقیقت را گفت. شب خفته خمار آمد و گفت: عاقبت کار خودت را کردی من از پیش تو میروم، اگر خواستی به من برسی باید هفت کفش آهنی پاره کنی. این را گفت و یک مرتبه غیب شد. مهری نگار کفش و عصا تهیه کرد و راه افتاد کفش هفتمی داشت پاره میشد که به کنار باغی رسید. دید دده سیاهی دارد از جوی آب، آفتابهای را پر میکند. از او پرسید: باغ مال کیست؟ دده سیاه گفت: مال خفته خمار. مهری نگار آفتابه را از دده سیاه گرفت تا آب بخورد. انگشترش را توی آن انداخت. دده سیاه رفت. وقتی خفنه خمار داشت دستش را با آب آفتابه میشست، انگشتر را دید و فهمید مهری نگار دنبالش آمده. از باغ بیرون رفت مهری نگار را با وردی که خواند به صورت یک دستمال در آورد و در جیب گذاشت. مادر خفته خمار گفت: بوی آدمیزاد میآید. خفته خمار ذلیل مرده چه همراه داری؟ خفته ،خمار دستمال را به شکل سوزن کرد، بعد جارو و هر دفعه هم مادرش میخواست که آن را از او بگیرد. عاقبت خفته خمار گفت که دختری را آورده تا در جشن عروسی او خدمت کند . مادر خفته خمار، کینه دختر را به دل گرفت و او را اذیت میکرد. روزی دختر را به خانه خاله خفته خمار فرستاد تا جعبه قوالی (مطربی) را بیاورد. به خواهرش هم سپرده بود که دختر را از بین ببرد. خفته خمار وقتی فهمید که دختر به خانه خاله اش میرود به او گفت: آنجا که رفتی هر چه در بسته دیدی باز کن، درهای باز را هم ببند. به سگ بگو خاله وق وق کن به دستههای خار بگو سوزن بلوری. مهری نگار رفت به خانه خاله و هر کاری که خفته خمار گفته بود انجام داد. موقع برگشتن، خاله داد زد در بسته بگیرش. در گفت او مرا باز کرد من نمیگیرمش. گفت: خار مغیلان بگیرش. گفت: او به من گفت سوزن بلوری. من نمی گیرمش. گفت: سگ تو بگیرش. گفت: او مرا خاله وق وق كن صدا کرد. غلط بکنم اگر بگیرمش. خلاصه، مهری نگار سالم از آنجا بیرون آمد به صحرا که رسید در جعبه را باز کرد، دید عده زیادی مرد در حالیکه دست هر کدامشان سازی بود آمدند بیرون و شروع کردند به زدن. هر کاری کرد آنها را دوباره توی جعبه کند، نتوانست. خفته خمار سر رسید و مردها را توی جعبه کرد. درش را هم بست .مادر خفته خمار تصمیم گرفت شب عروسی خفته خمار با دختر خالهاش، مهری نگار را سر به نیست کند. شب عروسی خفته خمار به مهری نگار یاد داد که برای چند لحظه لباسهای عروس را از او فرض بگیرد. مهری نگار شب عروسی، موقعی که داماد را به حجله فرستادند، همین کار را کرد. مادر خفته خمار، عروس را به جای مهری نگار گرفت و او را کشت. مهری نگار و خفته خمار سوار بر اسب فرار کردند. یک وقت متوجه شدند که عده ای تعقیبشان میکنند. خفته خمار مشتی سوزن روی زمین ریخت، شد دریایی از سوزن. تعقیب کنندهها هر طور بود از دریای سوزن گذشتند. خفته خمار مقداری نمک روی زمین ریخت، شد دریای نمک. آنها نتوانستند از آن عبور کنند. مادر و خاله خفته خمار از او پرسیدند که چطور رد بشوند. خفته خمار کف آب را نشان داد و گفت پایتان را بگذارید روی آن سنگ و رد بشوید. آنها تا پایشان را روی کف گذاشتند فرو رفتند و غرق شدند. خفته خمار و مهری نگار به باغ رفتند و سالها به خوشی زندگی کردند.