حسن کچل و حسین کچل

افزوده شده به کوشش: آرین کارمانی

شهر یا استان یا منطقه: nan

منبع یا راوی: گرداورنده: سید حسین میرکاظمی

کتاب مرجع: افسانه های دیار همیشه بهار - ص ۱۲۷انتشارات سروش چاپ اول ۱۳۷۴

صفحه: 119-121

موجود افسانه‌ای: دیو

نام قهرمان: حسن کچل

جنسیت قهرمان/قهرمانان: انسان

نام ضد قهرمان: دیو

کچلی از بیماریهای رایج میان مردم فقیر بوده است. در افسانه ها یتیم هایی مثل حسن کچل، حسین کجل و... گویای فقر صاحبان آن است و افسانه ها موقعیت اجتماعی و اقتصادی قهرمان را با این صفت معلوم می‌کنند. خلاصۀ روایت حسن کچل و حسین کچل را می‌خوانید.

پیرزن و پیرمردی بودند که دو پسر به نامهای حسن کچل و حسین کچل داشتند. این دو پسر خیلی تنبل بودند. روزی پدرشان آنها را نصیحت کرد و گفت: «بلند شوید بروید دنبال کار، یک لقمه نان پیدا کنید. اگر حالا که جوان هستید کار نکنید، وقتی مثل من پیر شدید، چطور کار می‌کنید؟» حسین کچل به برادرش گفت: «راست می‌گوید. بلند شو برویم جنگل یک بار هیزم بیاوریم.» حسن کچل، راضی نبود. اما حسین کچل او را به زور به راه انداخت. در راه حسن کچل دانه‌ای نخود پیدا کرد. یک لپه‌اش را خودش خورد، یک لپه را هم به برادرش داد. همینطور که می‌رفتند، حسن کچل یک خرگوش دید. گفت: «می‌خواهم خرگوش را بگیرم.» برادرش گفت: «کار تو نیست می‌افتی پایت می‌شکند.» حسن کچل گفت: «حالا که می‌گویی نرو، پس یک لپه نخودم را پس بده.» حسین کچل گفت: «خوب، برو. به جهنم!» حسن کچل دوید و خرگوش را گرفت و انداخت توی کیسه. رفتند و رفتند در راه به چند تاجر برخوردند. حسن کچل گفت: «می‌خواهم دم یکی از این خرها را بکنم.» حسین کچل مخالفت کرد. حسن گفت: « پس لپه نخودم را بده.» حسین کچل دیگر مخالفتی نکرد. حسن کچل رفت و دم یکی از خرها را کند و توی کیسه انداخت. در یک عروسی هم سرنای سرناچی را از دستش درآورد و فرار کرد. حسین کچل گفت: «این چیز ها را می‌خواهی چه کارشان کنی؟» گفت: «یک وقتی به درد می‌خورند.» رفتند، شب شد و از ترس حیوانات روی درختی رفتند. حسین کچل از خستگی خوابش برد. حسن کچل از گرسنگی بیدار مانده بود. مدتی بعد، دیوی با دو کیسه آمد و زیر درخت نشست، کیسه ها را خالی کرد. توی کیسه ها نقره و طلا بود. حسن کچل دید دیو مشغول جدا کردن سکه ها است. برادرش را بیدار کرد گفت: «می‌خواهم سکه ها را از دیو بگیرم.» حسین کچل گفت: «این دیو است، نه دم خر و خرگوش و سرنا.» حسن کچل گفت: «حالا که نمی‌گذاری، پس لپه نخودم را که خوردی بده.» حسین کچل گفت: »«به درک! برو!»حسن کچل با کیسه اش پرید روی کیسه های سکه، دیو ترسید. گفت: «تو کیستی؟» حسن کچل گفت: «تو کیستی؟» دیو گفت: «من دیوم.» حسن کچل گفت: «من اندردیوم.{یک از دیوان کماله یا رده بالا}» دیو گفت: «باید ثابت کنی. یک تار مو از سرت بکن، یک تار مو من می‌کنم. یک شپش تو از سرت بگیر، یکی هم من از سرم می‌گیرم. یک باد تو در کن، یک باد هم من در می‌کنم.» حسن دم خر را به جای تار مویش نشان داد. دیو جا خورد. خرگوش را هم به جای شپش اش نشان دیو داد، دیو ترسید. بعد پشتش را به دیو کرد و در سرنا دمید و صدای آن را به جای صدای باد شکمش در آورد. دیو از ترس فرار کرد و رفت. در میان راه دیو دیگری دید و ماجرا را برای او گفت. آن دیو هم فرار کرد. حسن کچل و حسین کچل کیسه های سکه را برداشتند و به خانه رفتند. با آن پول‌ها صاحب زن و زندگی شدند.قسمتی از متن: « ...بعد دیو دست برد به سرش، و گشت گشت، شپش درشتی را پیدا کرد و برای حسن کچل انداخت. حسن کچل هم دستش را به سرش برد و یواشکی از چمتا (کیسه) خرگوش را درآورد و توی بغل دیو انداخت. دیو از ترس چنین شیشی با پشت به زمین خورد و خرگوش هم فرار کرد. دیو دید شپش دارد مثل باد حرکت می‌کند، با خودش گفت: «ای بر پدرت لعنت! این هم شپش است که تو داری!»... »

Previous
Previous

پادشاه و سه دخترش (1)

Next
Next

پادشاه ظالم که رعیت او را از سلطنت برکنار کرد