درویش و میومیوخانوم و دختر غازچران
افزوده شده به کوشش: نیلوفرذوالفقاری
شهر یا استان یا منطقه: آذربایجان
منبع یا راوی: صمد بهرنگی و بهروز دهقانی
کتاب مرجع: فرهنگ افسانه های مردم ایران
صفحه: 531-535
موجود افسانهای: دو کبوتر سخنگو - موش سخنگو
نام قهرمان: درویش
جنسیت قهرمان/قهرمانان: انسان
نام ضد قهرمان: دختر سوم پادشاه
این روایت از قصههای جادوگرایانه است. ضدقهرمان قصه «درویش و میو میو خانم...» چهره معروف قصههای ایرانی یعنی درویش است. این چهره نقش گسترده و متفاوتی در قصهها دارد، از ضدقهرمانی تا یاوری قهرمان. گاه پادشاه یا قهرمان قصه در پوشش درویشی فرو میروند تا شناخته نشوند. درویشهای قصه همه جا میروند، از همه چیز خبر دارند و کارهای خارق العاده نیز انجام میدهند. درویش روایت «درویش و میومیو خانم...» با پادشاه دوستی دارد، زبان حیوانات را میفهمد و میتواند هوش آدم ها را بگیرد و در جعبهای پنهان کند. خلاصه این روایت را از کتاب «افسانه های آذربایجان» مینویسیم.
درویش و پادشاهی با هم دوست بودند. روزی پادشاه به درویش گفت: «وصیت میکنم وقتی که مردم هر کدام از سه دخترم را که پسندیدی به عقدت در آورند.» زد و پادشاه مرد. مدتی گذشت. روزی درویش به در خانه پادشاه رفت و به پسرانش گفت: «میخواهم به وصیت پادشاه عمل کنید.» بعد هم دختر بزرگ را گرفت و رفت. درویش گذشته از مال و ثروت فراوانی که داشت یک موش هم داشت. همه جای خانهاش را به دختر نشان داد و گفت: «اگر این موش را بخوری همه این چیزها مال تو میشود و الا میکشمت.» دختر درویش را بیرون فرستاد و موش را زیر خاکسترهای بخاری پنهان کرد. درویش آمد و پرسید: «موش هوشیار من، کجایی؟» موش جواب داد: «زیر خاکسترهای بخاری!» درویش موش را بیرون آورد و سر دختر را برید. یک قطره از خون دختر شد یک کبوتر، پر کشید و رفت. درویش بعد از یک ماه آمد در خانه پادشاه و به دختر وسطی گفت: «خواهرت دلتنگی میکند. گفته که تو پیشش بروی.» خواهر وسطی همراه درویش به خانه او آمد. درویش گفت: «من یک موش دارم اگر آن را بخوری همه مال و ثروت مال تو.» دختر گفت: «تو برو بیرون تا من بخورمش.» درویش که بیرون رفت، دختر موش را گذاشت زیر قالی و یخدان را گذاشت روش. درویش آمد و پرسید: «موش هوشیار من کجایی؟» موش از زیر قالی گفت: «فدایت شوم زیر قالی!» درویش موش را بیرون آورد و سر دختر را برید. یک قطره خون دختر شد یک کبوتر، پر کشید و رفت. درویش پس از یک ماه باز به در خانه پادشاه رفت و به بهانه دلتنگی خواهرها دختر کوچکه را با خود به خانهاش برد. دختر کوچکه گربهاش را هم با خودش برداشت. وقتی رسیدند به خانه درویش، دختر دید درویش عجب خانهای دارد، زرگر و خیاط و نجار همه در یک طرف خانه مشغول به کار خود هستند. درویش شرط خود را به دختر گفت، دختر جوابداد: «ای خاک بر سر خواهرهایم که برای هیچ و پوچ خودشان را به کشتن دادهاند، تو برو بیرون من این موش را میخورم.» درویش بیرون رفت. دختر موش را برداشت و چپاند تو دهان گربه. درویش آمد پرسید: «موش هوشیار من، کجایی؟» موش از تو شکم گربه گفت: «توی شکم میومیو خانم!» درویش خیال کرد میومیو خانم اسم دختر است، گفت: «آفرین حالا تو صاحب خانه و زندگی من میشوی.» بعد از یک ماه یک سفر چهل روزه برای درویش پیش آمد به دختر گفت: «در این مدت تو باید بالای بام بنشینی، اگر یک لحظه سیاهیات از نظرم دور شود میآیم و میکشمت.» دختر قبل از این که درویش برود چند تا چوب برد بالای بام وقتی درویش از خانه دور شد، چادرش را انداخت سرچوبها و خودش پایین آمد. درویش هم گاه گاهی برمیگشت و سیاهی را بالای بام میدید و با خودش میگفت: «عجب دختر با وفایی!» دختر رفت پیش زرگر و از او خواست تا برایش النگو و گوشواره و سینهریز و از این جور چیزها درست کند. بعد رفت پیش خیاط و از او خواست برایش یک دست لباس بدوزد. پیش نجار هم رفت و از او یک درشکه خواست. یک گوسفند هم خرید، پوستش را کند و شکمبهاش را کشید به سرش. زیورآلات به دست و گردن و گوشش انداخت، لباس را پوشید و پوست گوسفند را روی آن پوشید، سوار درشکه شد و راه افتاد. رفت و رفت تا به شهری رسید. توی خرابهای جلو خانه پادشاه زبالهها را زیر و رو میکرد که پسر پادشاه او را دید، دلش به حال او سوخت و گفت: «بلدی غاز بچرانی؟» دختر سرش را تکان داد یعنی که بله. غازها را به دست او سپردند تا صبح ها ببرد توی باغ بچراند و عصرها برگرداند. دختر هر روز صبح غازها را به باغ میبرد، خودش هم لخت میشد، میپرید تو آب استخر و شنا میکرد. غازها هم دور او جمع میشدند و تماشایش میکردند. بعد از مدتی پسر پادشاه دید غازها هر روز لاغرتر میشوند، روزی غازچران را تعقیب کرد و همه چیز را فهمید، چیزی به روی خودش نیاورد و به خانه برگشت. پسر در طبقه چهلم غذا میخورد. شب که شد به مادرش گفت: «شام مرا بده آن غازچران برایم بیاورد» مادرش گفت از ریخت این غازچران حالت به هم نمی خورد؟!» پسر گفت: «همین که گفتم.» دختر شام پسر را برایش برد. پسر گفت: «حالا پوستت را در بیاور.» دختر فهمید که پسر پادشاه همه چیز را میداند. پوست را از تنش بیرون آورد. شد یک دختر زیبا. دوتایی نشستند به خوردن و حرف زدن که مادر پسر آمد تو اتاق. دختر پشت پرده قایم شد. مادر گفت: «پس غازچران کو؟» پسر گفت: «پرده را کنار بزن تا ببینی.» مادر تا پرده را کنار زد و چشمش افتاد به دختر زیبای پشت پرده، کم مانده بود از حال برود. پسر ماجرا را برای او تعریف کرد. صبح دختر و پسر را برای هم عقد کردند و جشن عروسی گرفتند. دختر با پسر شرط کرده بود که ناشناسی به خانهاش نیاید. حالا از بابا درویش بشنوید. از سفر برگشت و دید سیاهی هنوز بالای بام است گفت: «چه دختر با وفایی!» اما وقتی وارد خانه شد فهمید که سرش کلاه رفته است. دنبال دختر راه افتاد رفت و رفت تا رسید به همان شهر. تو کوچه با پادشاه برخورد کرد. پادشاه درویش را به خانهاش برد. دختر تا چشمش به درویش افتاد دلش هری ریخت. نیمههای شب درویش بلند شد هوش همه را گرفت، تو جعبهای گذاشت و آمد بالای سر دختر. دختر داد و بیداد راه انداخت اما کسی بیدار نشد، حتی از پسر پادشاه هم که کنارش خوابیده صدایی درنیامد. درویش گفت: «بیخود خودت را خسته نکن. حالامیکشمت تا بفهمی سر من کلاه گذاشتن یعنی چه.» دختر بلند بلند گفت: خداوندا، مرا دریاب دریاب به دست مرد خونخواری اسیرم مرا آزاد کن از دام درویش به ناکامی نمیخواهم بمیرم در این موقع دو تا کبوتر لب پنجره نشستند و گفتند: مترس ای دختر زیبای معصوم بیا و این نصیحت بشنو از من اگر خواهی نجات از دست درویش برو آن جعبه را بردار و بشکن وقتی کبوترها برای بار دوم حرفشان را تکرار کردند، دختر متوجه شد، جعبه را از دست درویش قایید و بر زمین زد. در جعبه باز شد، هوش همه به سر جایش برگشت و همه بیدار شدند. پسر بلند شد و درویش را گرفت و دست و پایش را بست. دختر از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای پسر تعریف کرد. صبح درویش را به زندان انداختند.